|
شاپرک
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است. سهراب سپهری
کرگردن گفت : نه امکان ندارد ، کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند. دم جنبانک گفت : اما پشت تو می خارد ، لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است یکی باید پشت تو را بخاراند . یکی باید حشره های تو رو بردارد . کرگدن گفت :اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من می گویند پوست کلفت ... دم جنبانک گفت : اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه ، به پوست. کرگدن گفت : من که قلب ندارم من فقط پوست دارم . دم جنبانک گفت : این امکان ندارد همه قلب دارند . کرگدن گفت : کو ، کجاست ؟ من که قلب خودم را نمی بینم . دم جنبانک گفت : خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی قلبت را نمی بینی ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یه قلب نازک داری . کرگدن گفت : نه من قلب نازک ندارم ، من حتما یه قلب کلفت دارم . دم جنبانک گفت : نه تو حتما یه قلب نازک داری چون بجای اینکه دم جنبانک را بترسانی بجای اینکه لگدش کنی بجای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری داری با آن حرف می زنی . کرگدن گفت : خوب این یعنی چی ؟ دم جنبانک گفت : وقتی یه کرگدن پوست کلفت یک قلب نازک دارد یعنی چی ؟ یعنی اینکه می تواند دوست داشته باشد یعنی می تواند عاشق شود . کرگدن گفت : اینها که میگی یعنی چی؟ دم جنبانک گفت : یعنی .... بزار روی پوست کلفت و قشنگت بنشینم ..... بگذار... کرگدن چیزی نگفت یعنی داشت دنبال یه جمله مناسب می گشت . فکر کرد بهتر است همان جمله اولش را بگوید . اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتت را می خاراند . داشت حشره های ریز لای چین پوستش را بر می داشت . کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید ... اما نمی دانست از چی خوشش می آید ! *کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟ اسم اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری ؟ دم جنبانک گفت : نه اسم این نیاز است من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت بر طرف می شود احساس خوبی داری یعنی احساس رضایت میکنی اما دوست داشتن از این مهمتر است * کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید . روزها گذشت روزها ، هفته ها ، و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست هر روز پشتش را می خاراند و حشره های کوچک و مزاحم را از لای پوستش کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت . یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت :به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد برای یک کرگدن کافی است ؟ دم جنبانک گفت : نه کافی نیست . کرگدن گفت : درست است کافی نیست . چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم .... دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد چرخی زد و آواز خواند جلوی چشمهای کرگدن ، کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد ...... اما سیر نشد . کرگدن می خواست همین طور تماشا کند . کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست و این دم جنبانک قشنگترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخترین کرگدن توی دنیا . وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد ! کرگدن ترسید و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزیزم من قلبم را دیدم همان قلب نازکم را که می گفتی ! اما قلبم از چشمم افتاد حالا چه کنم ؟ دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری . کرگدن گفت : راستی اینکه کرگدن دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و ، وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمش می افتد یعنی چی ؟ دم جنبانک چرخی زد و گفت : یعنی اینکه کرگردن ها هم عاشق می شوند ! کرگدن گفت عاشق یعنی چی ؟ دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکند . کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید ، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند ، باز پرواز کند ، و باز او تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتند . کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد یک روز حتما قلبش تمام می شود . آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلا قلب نداشتم حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد ؟ بگذار تمام قلبم را برای او از چشمهایم بریزم ...
جمعه ششم آذر 1388 :: 14:25 :: نويسنده : زهرا اوووووووووووووووووووووووووه
دس دس دس دس وااااااااااااااااااااااای چه خبره اینجا؟ مگه نمی دونین تولده هی هی هی آخ جووووووووووووووووووووووون تولد هی هی هی
تولد یه پاییزیه خوشگل وناز و جیگر البته همه پاییزیها جیگرن
اگه گفتین بجای .... چی باید بذاریم؟ حدس بزنین؟ یه خورده به مغزتون فشار بیارین آره درست حدس زدین. باید به جای .... م گذاشت.
آقا حالا بریم سراغ کیکمون موافقین؟ می خواین بدونین چی بوووووود؟ نمیگم ۱ ۲ ۳ هورااااااااااااااااااااااااااا ایشاالله به همه آرزوهام برسم حالا یه بوس به خودم بدم حالا نوبت کادوس
بهترین کادویی که تو عمرم گرفتم حالا برین خونه هاتون که جشن تموم شد برین دیگه آها می خواین کیک بخورین اینم مال شما
بای بای
پ.ن: پیشاپیش تولد یکی از بسکتبالیستهای مورد علاقم پویا تاجیک ۹ آبان و یکی از دوستای گلم کوثر جون ۱۰ آبان رو بهشون تبریک میگم و بهترینهارو براشون آرزومندم سه شنبه پنجم آبان 1388 :: 16:2 :: نويسنده : زهرا ندای آغاز
کفشهایم کو چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ. مادرم در خواب است. و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر. شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد. و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد. بوی هجرت می آید: بالش من پر آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد و به این کاسه ی آب آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم. هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغچه مخذوب نشد. هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت. من به اندازه یک ابر دلم می گیرد وقتی از پنجره می بینم حوری -دختر بالغ همسایه- پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند.
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت. وشبی از شبها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟ باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم. و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست. رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند. یک نفر باز صدا زد: سهراب! کفش هایم کو؟ سهراب سپهری/هشت کتاب/حجم سبز سلام بچه ها حالتون چطوره؟من که خیلی خوبم من بخاطر این قهرمانی تا یه هفته شایدم بیشتر خوشحالم. کارشون عالی بووووووووود.فوق العاده بوووووووووووووود.محشر بوووووووووود.حرف نداشت. چین با اون ابهتشو با ۱۸امتیاز اختلاف شکست دادند امیدوارم این قهرمانی ها برای همیشه ادامه داشته باشه و در جام جهانی ۲۰۱۰ترکیه(که برای اولین در جام جهانی شرکت می کنند)بازی های خوبی از خودشون به نمایش بذارن. من از طرف خودم این قهرمانی رو به همه ی بسکتبالیستهای عزیز و دوست داشتنی بسکتبال فدراسیون بسکتبال طرفدارای بسکتبال میارن به فکرشون می افتیم ما همیشه طرفدارشونیم و براشون دعا می کنیم. واقعا نمیدونم چطوری باید از این همه زحمتشون تشکر کنم.ولی همینطوری با جمله های ساده خودمون میگم: بسکتبالیستهای عزیز خسته نباشید.قهرمانیتون مباااااااااااارک. آفرییییییییییییییییین بر این همه همت و غیرت. به کوریه چشم فوتبالیستها(که علی آبادی ۱میلیارد جهانی)ما رفتیم جام جهانی.چشتون درآد.بترکین از حسادت. ولی وقتی داشتن مدالهارو میدادن اشکم در اومد چون آیدین عزیز نبود.واقعا جاش خالیه تو تیم ملی. آیدین با رفتنش برای همیشه موند.
تا بعد بای بای پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 :: 17:11 :: نويسنده : زهرا درباره وبلاگ ![]() نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش واویکریز و پی درپی دمش را برگلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند هردم سکوت مرگبارم را... دکتر شریعتی پيوندها |